رها کوچولورها کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره
پیوندعشق ماپیوندعشق ما، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

رها سفید برفی مامان وبابا

برنامه غذایی این روزهای عروسکم :

عروسک متحرک مامان این روزها خوراکیهاتو متنوع میدم بهت که شامل اینا هستن : صبحانه  : فرنی بایه حلقه موزوپودرگردو  بادام  فندق وپسته میان وعده: زرده تخم مرغ باشیروکره       ماست وپودرنعناع وشیرخشک وآب ناهار: سوپ انواع سبزیجات " کلم سفید کدو جعفری سیب زمینی هویچ  گوجه فرنگی پودرکنجد ماهیچه اشکنه برنج وکره" البته سوپ رو باهزاراطوارمیخوری عصرانه نصف عدد سیب وآب سایرمیوه جات  شام : غالبا سرلاک "اوایل برنج بعد گندم حالا هم بابایی سرلاگ گندم بامیوه جات خریده واسه عسلم " ٢٥قطره مولتی ویتامین و١٥ قطره فروس سولفات غالبا صبحها عزیزدلم پوره سیب زمینی وهویچ درست کردم خوشت نیومد ولی ...
20 اسفند 1392

ماه دخترم به بارنشستنت مبارک .

  سفیدبرفی من دریک روز آفتابی زیبا مورخه ١٢/٠٥/١٣٩٢ "سال مار" درست مصادف باسالروز ازدواجمان ساعت ١٠/١٠صبح روز شنبه و٢٥ رمضان ١٤٣٤ زمینی شد ونام بهشتی مادر را برمن ارزانی داشت . نازدخترم : نمیدونی پس از طی روزهای سخت ولی شیرین بارداری واتمام ٩ ماه تمام انتظار دیدن روی ماهت هنگامی که وجود پاک وفرشته گونه ات رادرآغوشم یافتم چه احساسی داشتم ... وقتی که سالم بودنت را دیدم هزاران بارخدارانه به خاطر زیباییت بلکه به خاطر سلامت بودنت شکرکردم . ماه دخترم : طی روزهای باهم بودنمان هنگامی که چون ماهی دروجودم شناوربودی بانوازشهای لطیفت وجودم رامملوازعشق مادری میکردی واکنون نیاز چشمهایت هنگام خوردن شیر مراتااوج عاشق بود...
20 اسفند 1392

دل نوشته ای برای دخترکم :

نازمامان :رهاااجان نوشتن این خاطرات گذری ازامروز به فرداهاست فردایی که کسی نمیداند چطورآغازخواهدشد وسرنوشت مارابه کجاخواهدکشید باتوسخنها دارم باتوکه برایم عزیزترینی باتوکه عصاره وجودمی وبی گمان دلم میخواهد بهترین باشی بهترین ازهرنظرکه فکرکنی واین آرزوی هر مادریست . دخترماهم : هدفم از ساختن این وبلاگ خودنمایی نیست  اگربدانم زندگی رامجال این است که باتودخترنازم ساعتها پای صحبت ونصیحت بنشینم شاید نیازی به جزیی ازاین کارها نبود دخترعزیزم درزندگی ایمان راسرلوحه کارهایت قراربده ... ماه من فروتن باش هرچند دراوج باشی هرگز به چشم حقارت به کسی که ندارترازتوست وبه چشم عزت به کسی که داراترازتوست ننگر چراکه دارایی یانداری ملاک انسانیت نیست ....
28 بهمن 1392

واکسنهای سفیدبرفی من

  عزیزم شکرخدادرواکسن دوماهگی وچهار ماهگیت مشکل خاصی واسمون پیش نیومد واکسن دوماهگیت نسبت به چهارماهگیت بی تاب تر بودی ولی شکر خدا هر ٤ ساعت وروز دومش هر ٦ ساعت قطره استامینوفن تبت رو پایین آورد و ما این دومرحله سخت رو هر چند بیخوابی کشیدیم ولی به سلامتی رد کردیم . برام زدن آمپولا وشنیدن گریه تو دردناکتر از بیخوابی شبونه بود واسه همین درواکسن چهارماهگیت بابابایی رفتی اتاق ومن بیرون منتظر نشستم هرچندصدای گریتو شنیدم ولی بازبهتراز دیدن صحنه فرو کردن سرنگ تو رونت بود . سفیدبرفی مامان الهی فدای اون رونهای ظریفت کاش میشد این واکسنهای لعنتی همشون مثل قطره فلج اطفال بودن . ٢٦ بهمن میریم واسه وا...
28 بهمن 1392

مشخصات رها هنگام تولد

وزن : ٣٧٥٠ گرم قد :٥١ سانتی متر دور سر : ٣٥ سانتی متر خوشگلم زیادی دغدغه وزنتو داشتم شکرخدا دخمل توپولی بودی وبیشتراز همه نگران بودم زردی داشته باشی که به لطف خدا وهمت خودم به هنگام بارداری بدون زردی به دنیا اومدی . ...
25 بهمن 1392

گفتگوی خدا با کودک

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: “ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ ”خداوند پاسخ داد: “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.&rdquo...
24 بهمن 1392

خاطراتی ازشیرخوردن رهام

  رهای من وقتی وابستگیش به شیرخودم زیادبود موقعی که شیر میخوردی یه دست دیگت که آزاد بود رو هوا میچرخوندی به چشام زل میزدی حتی یه ثانیه هم هواست جای دیگه نمیرفت انگارفکرمیکردی اگه نگام نکنی منم دیگه بیخیال میشم وبهت شیر نمیدم ..... بعضی وقتها هم بادوتا دستت بازی میکردی. ایناشاید خیلی ساده به نظر بیان ولی دل مامانی واسه همین کارهای ریزت ضعف میکرد احساس میکردم بهترین صحنه ها رو دارم تماشامیکنم صحنه های رمانتیک وعالی شبها وقتی خیلی گرسنت میشه تا شیشه شیررو میذارم دهنت اون شونه های نازک ونازتو بالا میندازی انگار میخوای همه حواستو جمع کنی اونقدر بامزه میشی دلم میخوادبخورمت .... ...
24 بهمن 1392