رها کوچولورها کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره
پیوندعشق ماپیوندعشق ما، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

رها سفید برفی مامان وبابا

نفسم چهارده ماهگیت مبارک.....

ماه پیش خدایه فرشته رو ازآسمون انداخت تو بغل مامان زهرا...وای که چقدر ذوق داشتیم...هم من هم بابایی داوود.. خدایا ممنون که این فرشته رو به مادادی... حالا رها کوچولوی من ماهه که باماست وباگرمای وجودش به ما آرامش میده... خدایا شکرت بابت این نعمت بزرگی که به من دادی... نعمت مادربودن...اینکه بیشترازخودت نگران یه فرشته کوچولو باشی که توزندگیت پاکترینه... اینکه بزرگ شدنشو...حرکاتشو ...شیرین کاریاشو ببینی و ذوق کنی... رهای نازم جدیدأ یه کارم به بقیه شیرین کاریات اضافه شده... یه نیگابه اطرافت میکنی بببینی کسی حواسش به تو هست یانه بعد میری بااحتیاط تمام که مبادا واقعأسرت به دیواربخوره سرتو نزدیک دیوار میکنی بعددستتو میگیری ب...
12 مهر 1393

یه اولین:

عروسکم : قربون شیطونیات برم که بهم فرصت نمیده بیام سراغ به روز کردن وبت ..... امروز یکم مهرماه برای اولین بار با مامانی وبابایی طعم کارمند بودن رو چشیدی.............. امروز تشییع جنازه پسر عمه امیر آقا بود وقرار بود مامان جون بره وادی رحمت .. واسه همین صبح عزیز دلم رو بردیم خونه خاله لیلا...... البته قرار شده بود اگه خواب بودی مامان جون موقع رفتن ببرتت ولی از آنجایی که صبح زود بیدار شده وصدای "دی   دی    دی    دی"سر داده بودی خودمون بردیمت.... ظهر هم خاله نفیسه رفت سراغت با آیسان جون اومدین خونه.. واااااااااااای که چقدر دلم واست تنگ شده بود الانم که دارم مینویسم فعلا ت...
1 مهر 1393

سفرنامه شمال :

گلکم ما سه روز بعداز برگزاری اولین تولدت به اتفاق مامان جون یه سفر شمال داشتیم ........... گل نازم ما این سفر رو از مسیر خلخال .اسالم شروع وبا مسیر چالوس ..قم وتهران به پایان بردیم .............. واما شرح سفرمون همراه با تصویر .......... صبحانه روز اولمون تو جاده مشکین با فرشته کوچولو........... واما موضوع کنفرانس امروز:.............. تاب بازی با بابایی: پارک جنگلی مشکین............... فوران محبت این پدر ودختر.............. شب تو اسالم .............اگه بگم از دیوار راست بالا میری سخنی به گزاف نگفته ام......... شب اول تو اسالم موندیم ویه خونه موقتی گرفتیم آخه هتل  خودمون تو رامسر ...
14 شهريور 1393

گلبرگم سیزده ماهگیت مبارک.....................

دختر نازم ............. لطیفتر از گلبرگم ............ سیزده ماهگیت وشکفتن پنجمین مرواریدت مبارک.......... عزیزکم حالا که مینویسم نشستی بغلم وشیطونی میکنی گرمای تنت چه به دلم میشینه مامان قربونت بره که اینقدر معصوم ودوست داشتنی هستی ........... جیگرم دیروز یه کار خطرناک انجام دادی که یادش جیگرمو آتیش میزنه .......... خوشگلم بابا سرماخوردگیشو به تو هم داده ولی بدتر از اون دیروز که از سر کار برگشتم برای اینکه کنارت باشم وتو هم گریه نکنی چوب لباس رو برداشتم آوردم پیش تو که لباسامو بندازم بذارم تو کمد داشتم لباسامو مرتب میکردم که یهو دیدم جیغ کشیدی تا سرمو بلند کردم دیدم اون سر قلاب مانند چوب لباس رو کردی دهنت هی میکشی که بیرون ...
12 شهريور 1393

مرور روزهای گذشته دراین یکسال :

یادش بخیر سیسمونی: اینجا یه مسافر 5 ماهه تو راه داشتم :"اصفهان عید 92" بیمارستان با آیلین وهلیا: با مامان جونیها: با عمه سیمین وسمنی: سبد گل بابا جون:"با سبد همین دسته گل واسه تولدت سبد کادو درست کردم" بعد از حموم روز اول" هزار ماشااله اول خیلی توپول بودی" هفت روزه: یادش بخیر چقدر با این عروسک انگشتی بازی میکردیم ................ اینجا تازه یاد گرفته بودی برگردی............... 5 ماهه بودی: عید 93 ماه دخترم چه بهت زدس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یادش بخیر کربلا اردیبهشت 93 : ...
10 شهريور 1393

تولد کفشدوزکی شاه دخترم قسمت دوم ..............

قربونت برم عسلی به چی فکر میکنی؟ گلکم گاهی هم به خودش میرسید ...........    هلیا جااااااان: کادوهای عسلم :                 اجازه بدین خودمم یه یادگاری بنویسم اخه ............ دخترنازم این لباسها که تنته با گل سرهات مخصوص مراسم شام تولدت بود که واست ازال سی واکیه ترکیه خریده بودم................... رها ...بابایی وسمن جوووووووون"دختر عمه رهام" رها.بابایی وانیتا جان ......... کادوی مامان وبابام " خدایا چیه توش؟" ...
9 شهريور 1393